تبليغاتX
بوسه ای برای تو
من از احساس شک کردن به احساس تو بی زارم . . .

بدون اراده به دنیا می آییم

با حرارت زندگی می کنیم و 

با حسرت می میریم

اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوست های پاک و بی آلایش است .

تقدیم به بهترین ها...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:51 توسط بهار |
سلام به همه ی نازنینای عالم

حالتون چطوره؟

ببخشید که دیر شد  اما می خوام روز عشاق رو به همتون تبریک بگم

اینم یه جورشه دیگه ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:6 توسط بهار |
من از نهایت شب حرف می زانم

                         من از نهایت تا ریکی و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

                                                                            و یک دریچه که از آن

به ازدحام یک کوچه خوشبخت بنگرم... 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:29 توسط بهار |
قیامت بی حسین معنا ندارد

                                      شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

                                              چرا پرونده ات امضاء ندارد؟!

 

 

فرا رسیدن ماه محرم رو به همه تون تسلیت می گم و امید وارم که همیشه حسینی بمونیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:55 توسط بهار |

                    زندگی را دور بزن

و زمانی که به بلند ترین قله رسیدی ُلبخند خود

    نثار تمامی سنگ ریزه هایی کن که پاهایت را

                              خراشیده اند. . . !

 

بچه ها از این به بعد علی رضا هم به همراه من توی این بلاگ می نویسه

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:30 توسط بهار |

 

 

پشت پنجره نشسته بود مي گفت هميشه شب است ، هوا تاريك و... اما خبر نداشت كه پشت همه پنجره هاي شهر را ديوار كشيده اند ... بايد بيرون زد از اين همه غفلت

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:11 توسط بهار |

سلام مهربون ترینای من

خوبین؟

به خدا شرمنده م . اصلا نمی دونم چه طور عذر خواهی کنم

ببخشید

اما براتون یه خبر دیگه دارم

کتابم چاپ شد

بدونید چه قدر خوشحالم. دارم از خوشحالی بال در می یارم

از همه اونایی که کمکم کردن ممنونم از همه شون

یه دنیا دوستون دارم . یه دنیا . . .

بهار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 8:15 توسط بهار |

سلام بچه ها

خوبین ؟ اگه بدونین چی شده! بچه ها مشکلم حل شد

می تونین حدس بزنین؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من  به کسی که  ۸  تا دوسش دارم دارم می رسم

حتما میگین چرا ۸ تا ! آخه بیشترین عددیه که من بلدم

آره  ... ای بابا علی رضا رو میگم

چند وقت دیگه بله برون و جشن عقد

خیلی خوشحالم خیلی

موفق باشین و خوشبخت

دوستون دارم

بهار...

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:34 توسط بهار |

 

 

به هر طرف رو می کنم

                           درا به سوی بستنه

   چینیه نازک دلم

                                           رو لبه ی شکستنه

              به کی باید رو بزنم؟

کیه جوابمو بده؟

                                   کیه دوای درد این

   حال خرابمو بده

 

 سلام بچه ها ! چطورین ؟ خوبین که ؟

من که اصلا حالم خوب نیست . معذرت می خوام که نمی تونم زود به زود آپ کنم و کم بهتون سر می زنم اما ممنونم که من و هیچ وقت فراموش نمی کنین. می دونین بچه ها یه مشکل اساسی برام پیش اومده که همه ی تمرکزم و ازم گرفته . برای حل شدنش کلی نذر کردم . خیلی سخته که آد م برای مشکلش راه حل داشته باشه اما نتونه که ازش استفاده کنه یعنی نذارن که ازش استفاده کنه .

برام دعا کنید که الان بیشتر از هر چیزی به دعا نیاز دارم.

بازم ممنوم ازتون

بهار

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:21 توسط بهار |
راز عشق ...

می دانید راز عشق چیست ؟ عشق این نیست که فقط در ظاهر به یکدیگر بگوییم" دوستت دارم " باید بدانید که راز عشق در " تواضع " است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی میان میان دو نفری ست که یکدیگر را دوست دارند . تواضع مانند جویباری آرام است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه می دارد . . .



+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 16:49 توسط بهار |
بهشت یعنی کامل شدن

تو میتوانی همین الان تصمیم بگیری که این متن را بخوانی یا از خواندنش صرف نظر کنی و به همین سادگی می توانی از نقطه سایه به منطقه آفتابی بروی . وجه تمایز تو به عنوان یک انسان با موجودات دیگر قدرت تصمیم گیری و مختار بودن توست . خداوند وجود تو را خواهان تغییر آفریده است . باید ها و نباید ها و کلیشه ها روح متحول تورا مادی و ساکن نموده است . همیشه خواهان تغییر باش . خواهان رفتن و رجعت کردن . حتی پرواز کردن به دور دست ها به دنیای جدید به دنیای خودت . آری وجود خودت . آنگاه که خود را شناختی و درک کردی خدا را نیز درک خواهی کرد . دنیای تو خیلی بزرگ است به اندازه بزرگی روحت بزرگی عشقت . با عشق زنده باش با عشق الهی به خودت اعتماد کن . تو خدا گونه ای هستی بر روی زمین . آنگاه که خداوند تو را از گل آفرید بر تو از روح خداوندی خویش دمید . پس تو لیاقتش را داری چون جزئی از خدا در وجود توست . به این دنیای مادی و ساکن خو نکن . روح الهی در تو جریان دارد پس قدر آن را بدان به ماموریت الهی خویش فکر کن . با نیروی اراده و ایمان سنگ ها را در هم شکن آب ها را تحت کنترل خود در آور . این را بدان که تو برای کامل شدن به این دنیا آمده ای . آمده ای حقایق را بیابی و وقتی کامل شدی به قول ریچارد باخ در کتاب ارزشمند " جاناتان مرغ دریایی " به بهشت می رسی و آن را درک می کنی .

آری بهشت یعنی کامل شدن .

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:52 توسط بهار |

 

 

 بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم

از معبد فريادها و حماسه ها . .

چرا هيچ چيز در كنار من

از تو عظيم تر نبوده است !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 19:50 توسط بهار |
و حالا اولین آپ سال 1386

سلام  مهربونا . . .

خوبين ؟ ديديد ، بلا خره عيد 86 هم رسيد .

مي دونيد داشتم به چي فكر مي كردم ؟! به عيد سال قبل ، به عيد امسال ، به عيد سال بعد .

سال قبل من و زهرا از طرف بسيج مدرسه رفته بوديم مناطق جنگي . زهرا مي گه بهمون سخت گذشت . منم قبول دارم . اما برام خاطره شد . تك تك لحظاتش . يادمه لحظه ي سال تحويل  ما توي مسجد شلمچه نشسته بوديم ، زيارت عاشورا مي خوندن و من زار زار گريه مي كردم . مي دونيد مناطق جنگي همش مثل هم يه شكله اما شلمچه يه جور ديگه ست . درسته مثل بقيه جاها همش خاك . اونجا آدم واقعا به خودش فكر مي كنه . به زندگيش ، به آدما ، به خدا . . .

سال قبل روز عيد مصادف بود با اربعين امام حسين حتما يادتونه . يادمه كه گريه مي كردم و از خدا خواسته هايي رو كه تو دلم بود و مي خواستم . حتما مي گيد چه پر رو ! اما امسال موقع سال تحويل از خدا خواستم كه زندگيم طوري پيش بره كه خودش مي خواد .

امسال زندگيم يه معناي جديد پيدا كرده يه معنا خالي از همه چيز . براتون جالبه نه ؟! حتما مي گيد اين چه معنايي كه خالي از همه چيزه . . .

حالا . . .

1385 با همه خوبي و بديش تموم شد  و يه سال جديد اومد . مي خوام براي خودم يه سال جديد بسازم ، يه سال به ياد موندني  ، يه سال كه توش خودم باشم و خودم ، خودم باشم و خداي خودم . اونقدر خودم و مشغول مي كنم كه حتي فرصت فكر كردن به پليدي هاي زمونه رو هم نداشته باشم ، مي خوام توي زندگي كه واسه خودم و خداي خودم مي سازم زندگي رو معني كنم . آخه خدا هم مي خواد كمكم كنه ، خودش بهم گفت . اومد توي دلم و گفت :

من باهاتم تو بخواه مي بيني كه مي شه . منم خواستم از ته دلم .

براتون يه سال پر از موفقيت و آرزو مي كنم . براي تك تك تون از ته دلم از خدا شادي رو مي طلبم با تمام وجودم . آره براي تك تك تون . حتي تو آره تويي كه الان داري اين متن و مي خوني .

نازنينم سال خوبي داشته باشي .

     

                                                                    بهار . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 17:51 توسط بهار |
بمونید و به همه نشون بدید که می تونید . . .

 

سفر يعني من و گستاخي من

هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن

به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن

 

دوباره سلام نازنيناي من

خوبين كه؟

من عالي ام . عالي . از اين بهتر نمي شم

ببينم سال 85 براتون سال خوبي بود؟

براي من كه يه سال خيلي خوب بود با و جود اينكه شكستاي زيادي خوردم اما تجربه هايي بدست آوردم كه حاضر نيستم با تموم دنيا عوضشون كنم .

مي دونيد بچه ها ! من دختري ام كه دوست دارم بيشتر تجربه كنم تا به نصيحت اين و اون گوش بدم . البته بگما نه هر تجربه اي .همه هم بهم مي گن : " مگه زندگي چقدره كه تو مي خواي مدام تجربه كني ؟! "

اما من بهشون مي گم ، توي زندگي اتفاقا مدام و به يه موضوع اما به شكلاي مختلف و با آدماي متفاوت برامون پيش ميان

حتي اگه بارها و بارها هم اشتباه كنيم و تنها يك بار به راه درست بريم ، اين راه درست همه ي اون اشتباها رو جبران مي كنه

يعني يك بار طعم شيريني پيروزي همه ي تلخي شكست و از بين مي بره .نمي خوام نصيحت كنم ، چون مي دونم شما هم از نصيحت خوشتون نمي ياد . مثل خودم .

اما مي خوام بهتون بگم هر وقت شكست خورديد به شيريني پيروزي و لذت موفقيت فكر كنيد . مطمئن باشيد نتيجه خوبي مي گيريد .

جا نزنيد چون توي اون جور مواقع همه چشمشون دنبال اينه كه شكست خوردن و خورد شدنتون و ببين

بمونيد و به همه نشون بديد كه مي تونيد .       

 

راستی بچه ها بلاخره از بین چند طرحی که واسه کتابم داشتم یکی رو انتخاب کردم . به نظر خودم که همه ی ویژگی هایی رو که من می خواستم و داره .                                                                         

                                                                         بهار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 10:44 توسط بهار |
فرصت
 

مردان ماهي گير

                              خوب مي دانند

           هر موج

فقط

                          يك بار فرصت دارد

سرش را

بر ساحل بكوبد . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:45 توسط بهار |
و باز هم از خدا . . .

 

وقتي اضاع رو به راهه و تو چيزي براي شكر كردن داري

خدا تو را بخشيده است

وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده

و سراسر وجودت لبريز از شادي گشته

خدا به تو لبخند زده است .

به ياد داشته باش :

هر جا كه هستي و با هر احساسي خدا مي داند .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 19:20 توسط بهار |
باز هم همون درخواست همیشگی
 

دوباره سلام  . . .

یکی از دوستان که معمولا من و از لطفشون بی بهره نمی ذارن

و گاه گاهی بهم سر می زنن و اما متاسفانه هیچ آدرسی هم از

خودشون واسم نمی ذارن و راستش من هم دلیل این کارشون و

متوجه نمی شم با وجود در خواست های پی در پی من که ازتون

خواستم برام آدرس وب سایت یا ایمیل خودتون و بنویسید که من

هم بتونم لطف تون رو جبران کنم این بار خواستن که در جریان کار

های چاپ کتابم قرار بگیرن .

چون اولین باره که تصمیم به چاپ کتابم می گیرم اطلاعات خاصی

نداشتم برای همین هم با چند انتشاراتی صحبت کردم .

به امید خدا بعد از عید برای چاپ کتاب اقدام می کنم

فعلا که دنبال یه طرح جذاب واسه کتابم می گردم .

اگه طرح خاصی مد نظرتون بود خوشحال می شم که

بهم اطلاع بدید .

و باز هم تنها کاری که می تونم بکنم  یه تشکر از همه تون 

از همه تون و دلای مهربونتون .

برام دعا کنید .

                               بهار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:4 توسط بهار |

 

دوباره سلام . . .اما متاسفانه زیاد نمی مونم . . .

راستش دلم نیومد نیام و روز عشاق و بهتون تبریک نگم و

براتون آرزوی خوشبختی نکنم .

امروز ۲۶ بهمن و دیروز روز عشاق بود .

دیروز واسه من یه روز به یاد موندنی بود نه به خاطر اینکه

روز عشاق بود نه . . .

به خاطر اینکه من بهترین هدیه عمرم و از پسر خالم گرفتم

نمی دونم می تونید حدس بزنید یا نه اما . . .

 " من بلاخره جواز چاپ کتابم و گرفتم "

باورتون می شه . من که اصلا نمی تونم باور کنم .

اون لحظه که جواز توی دستام بود مات و مبهوت بودم .

یه جورایی گیج گیج

اول از خدا ممنونم و بعد از افشین

یکشنبه با خواهرم می رم چند تا انتشاراتی .

آخه باید تا خرداد چاپ بشه و گرنه مهلتش تموم میشه

افشین ! ازت اندازه یه دنیا ممنونم .

این روزا سرم خیلی شلوغه برای همین نمی تونم زود به زود بیام .

من و ببخشید . . .

راستی من دنبال یه طرح خوب و جالم واسه طرح روی جلد کتابم

که هم با اسم کتابم جور باشه هم مربوط به یه شخص نباشه .

منظورم و که متوجه می شین ؟      

می خوام با نگاه کردنش زیبایی زندگی رو توش ببینم .

خوشحال می شم اگه یه تصویر مد نظرتون بود بهم اطلاع بدید .

واسم میل کنید                           farda_manoto         

بازم ممنونم از همه تون .               " سلام مسافر "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:13 توسط بهار |
سلام خوشکلترینا . . .

من می خوام یه چیز بگم :

راستش من تقریبا تا ۱ ماه دیگه نمی یام

اما منتظرم بمونیدا

باشه ؟ !

می یام . قول می دم کارم تموم شد بیام .

                                                                بهار

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 17:53 توسط بهار |
 

آرامش . . . آرامش . . . آرامش . . .

تا به حال به تلفظش دقت کردید ؟

به احساسی که بعد از شنیدنش بهتون دست می ده چه طور ؟

من ... من با تمام وجودم این کلمه رو حس کردم

می دونید قبلنا به خودم می گفتم رنگ آرامش و نمی بینم

اما حالا . . .                                   آرامش . . .

نذر داشتم که وقتی به آرامش رسیدم و به این که خدا هم

من و دوست داره یقین پیدا کردم بشم اون جوری که

خدا دوست داره

الان هم دارم همه تلا شم و می کنم

می دونید چادری شدم . . . خوب اینم بین نذرم بود . . .

برای همه تون آرزوی آرامش دارم .

                                                         بهار

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:10 توسط بهار |

 

زندگي از آن توست ، با اراده فولادين تصميم بگير

و به سوي هدف گام بردار

نيرويت را جمع كن و خواسته هايت عشق بورز

عشقي صادقانه

عزمت را جمع كن تا به جنگل كه مي روي بخشي از طبيعت شوي

خود را قوي كن تا زندگي ات را آنگونه كه مي خواهي پيش ببري

ديگران را توان اين كار نيست . . .

اراده كن تا زندگيت را

سالم ،شگفت انگيز ، ارزشمند و سراسر شادمانه سازي .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:21 توسط بهار |
 

 

 

سلام مهربونای من !

ممنونم از لطفتون که من و هیچ وقت تنها نمی ذارین

راستش یه خواهشی ازتون دارم

حتما وقتی دارید لطف می کنید و نظر می دید

آدرس وب سایت یا پست الکترونیکی تونو واسم بنویسید

تا منم بتونم لطفتون و جبران کنم

مثل همیشه از شما و دل خوشکل تون ممنون . . .

                                                                          بهار

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط بهار |

 واستون چند تا جمله اسرارآمیزدارم قشنگ ترینای من !

شاید خیلی ساده به نظر برسن

اما . . .

با یه کم دقت متوجه می شید  که واقا اسرار آمیزن

یه جورایی به نظر من دلایل نتایج بزرگن

فقط کافی یه کم دقت کنید . . .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:56 توسط بهار |

 

سلام خوشكلاي من !

دو موضوع به موضوعات مطالبم اضافه كردم

اگه استقبالتون خوب باشه حتما ادامه مي دمش

امروز براتون يه تست خود شناسي دارم

مي خوام نظرتون و بدونم

قربون همه تون برم كه انقدر دلاتون مثل خودتون خوشكله . . .

                                                                              بهار

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:45 توسط بهار |

 

آن كس كه از كنار پنجره مي گذرد

و تو مي گوئي كه آدم خوشبختي ست

شايد خودت باشي كه از كنار پنجره مي گذري

كلاهت را بر مي داري

و براي كسي كه در كنار پنجره ايستاده تكان مي دهي . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:14 توسط بهار |

 

بچه ها . . .! چند هفته ای هست که شابک کتابم و گرفتم

اگه همین طور خوب پیش بره

چند وقت دیگه جواز چاپ کتابم میاد دستم

و می تونم کتابم و چاپ کنم

راستش می خوام از پسر خالم " افشین " تشکر کنم

اما نمی دونم چه جوری و به چه زبونی

آخه همه زحمتا و دردسرای گرفتن جواز و اون به عهده گرفته

می خوام بدونه که اندازه یکی یه دونه داداشم دوسش دارم

و حاضرم براش هر کاری بکنم

واقعا ممنونشم

راستی اسم کتابم اینه . . .                   " سلام مسافر . . ."

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:23 توسط بهار |

 

 

 آسماني ترين بوسه هایم را

به چشمان تو هدیه می دهم

هم اینک    چشمان تو

میزبان بوسه های من است .

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 13:37 توسط بهار |

 

 

 

امروز من ۱۸ سالم تموم شد

شاید باورتون نشه  اما امسال اولین ساله که واقعا آرامش دارم

این آرامش و هم با تموم دنیا عوض نمی کنم

برای همه تون آرزوی موفقیت دارم . . .

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 13:37 توسط بهار |

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:36 توسط بهار |
این متن یه متن سفارشیه . . .
گدا...
این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده.تقدیم به همه کسانی که تنشون بوی عطر یاس میده .به همه کسانی که اگه وسط دریا قایقشون سوراخ بشه همه آبها رو میخورن تا برا فردا بهونه ای برا نفس کشیدن داشته باشن .بهونه ای به اسم ........

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش حرف میزنی .باهات از گذشتش میگه ، از تنهایهاش از کارهای که قبلا کرده .بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب اَمونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. چشاتو می بندی و از پشت تلفن برا اولین بار بهش میگی دوستش داری. اونم برات گریه میکنه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها صحبت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. روزهای طولانی رو باهاش تا شب حرف می زنی از پشت تلفن. لحظه لحظه دلت براش بیشتر تنگ میشه .آره دلتنگی و آغاز آوارگی. انقدر بهش میگی که دیگه حتی روت نمیشه بهش بگی دلم برات تنگ شده.دوست داری کنارت باش .دوست داری سر بزاری رو شونش و گریه کنی .دلت میخواد دستش تو دستات باشه .ولی نکنه ، ناراحت بشه .نکنه اون با تو هم حس نباشه..هزار تا فکر عجیب غریب به کلت میزنه .پس بهش چیزی نمیگی .میریزی توخودت. مثل همیشه.

حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره.مثل اینکه حسرت شنیدن این حرف رو باید با خودت به گور ببری.. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی زنگ میزنی و حرف می زنی. زنگ میزنی .زنگ میزنی.زنگ ..دلخوشیت میشه نوشتهای که بهت داده. دلخوشیت میشه یه چند تا نوشته و یه هلو و یه دنیا خاطره. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه. می فهمی که نگرانته.

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چته و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب، خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون تلفنها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته گوش میدم ، سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. دستاتو میگره وفشار میده .دلت میخواد زمین دهن باز کنه و تو رو باخودش ببره .دلت میخواد تو هم دستاشو بگیری وبهش بگی دوستش داری ولی نمیتونی . تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. به خودت میگی باید بری.باید بری تا اون خوشبخت شه. براش یه نامه میزاری .نامه خداحافظی. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش صحبت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه حرفاش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام تلفنهای که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره. بوی یاس..

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی بهت میگه مراقب خودت باش وتو رو با یه بغض با کلی احساس و حرف نگفته رها می کنه. دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم.....
نارنجی
14/07/1385
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:1 توسط بهار |

 

سياه تر از پر كلاغ . . .

 تيره تر از غروب . . .

 غمگين تر از غم . . .

 جدايي باشد .

 اما دلم مي گويد :

 به اميد روزي كه آشيانت بالا تر از آشيان عقاب ،

 چشم انداز نگاهت زيبا تر از بهشت ،

 و بر لبانت لبخند ،

 و صد هزار پري كنيزت باشند . . .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:46 توسط بهار |

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:32 توسط بهار |
 

ميان خورشيدهاي هميشه

زيبايي تو لنگري ست

خورشيدي كه از سپيده دم همه ي ستارگان

 

بي نيازم مي كند . . .

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:56 توسط بهار |
 

مرا به رجعت خورشيد باور است

هنوز دل بسته ام به صبح سپيد

به سپيدي بلند ترين تيغه ي خورشيد

دل بسته ام به زندگي . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:47 توسط بهار |
 

 

ماه عسل . . .

همين پنج شنبه قرار گذاشتيم با شاعر شعرهايم به ماه عسل برويم

قلبم را برايت هديه مي آورم . . .

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:43 توسط بهار |

 

برای همدیگر بفرستیم

میدانم روزی خواهی آمد

و دوباره دوستم خواهی داشت

و دوباره دوستت خواهم داشت

نگران من نباش

تاچشم بر هم بزنی فردا از راه خواهد رسید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:12 توسط بهار |

سياه تر از پر كلاغ . . .

 

تيره تر از غروب . . .

 

غمگين تر از غم . . .

 

جدايي باشد .

 

اما دلم مي گويد :

 

به اميد روزي كه آشيانت بالا تر از آشيان عقاب ،

 

چشم انداز نگاهت زيبا تر از بهشت ،

 

و بر لبانت لبخند ،

 

و صد هزار پري كنيزت باشند . . .

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:1 توسط بهار |
 

عشق بورزید . . .

اما از عشق هیچ پایبندی نسازید

بگذارید در بین سواحل رودهایتان

دریایی مواج باشد . . .

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 7:57 توسط بهار |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا