
اشك هايت راز فرداي زمين
من به تو پيوسته ام
مهربانم اين كلامي آشناست
راز دستان تو اينك شعر من . . .
من تو را در بين انگشتان عشق
بين يك بوته ميان آسمان
راز يك بوسه راز عشق ابري ام
با تو مي آيم قدم هاي مرا
با نگاهت سبز كن .
بهار

آفتاب مهربان تر از همیشه بر بوته های محبت می تابد
و من در انتظار یک طلوع سبز
در تشعشع آفتاب می رقصم
ای مهربان من ...
دوستت دارم.
من از این شهر دروغ
من از این نفرت و اندوه غریب
من از این فصل که در حزن و تب است
من از این ماتم و افسوس گذر خواهم کرد
به تو خواهم پیوست
به تو ای اوج غرور !
به تو ای ساحل فرداهایم !
به تو ای عشق !
به تو آبی شب !
به تو خواهم پیوست .
بهار . . .

تو در ماه
چون نور خورشيد در اوج شب هاي دل مي درخشي
من از تو
در اين ظلمت تار شب هاي دل مي نويسم
منم راهي راه غربت .
تو در شب چو لالايي مادرم شو
بخوان از زبان خدا تا بخوابم ،
مرا ياد كن اي تمام وجودم !
منم راهي راه غربت .
بهار ...

دوستام اين شعر و خيلي دوست دارن . اونم فقط به خاطر موضوعش . راستي نظر شما چيه ؟
انسان . . .
اين عجيب است كه در زندگي انسان ها
رسم دلدادگي و عشق آسان باشد
اين عجيب است كه با شاخه گلي در دل ها
عشق فواره شود يا كه چو دريا باشد
اين عجيب است كه انسان هوس بي خود را
در دلش عشق بنامد و خودش را عاشق
عشق معناي عجيبي دارد انسان ها
هر كه آمد نامش را ننهيد يك عاشق .
بهار

خدايا !
بياموز به هر آنكه عاشق است ، عشقي عاشقانه
و عطا كن به هر آنكه زيباست ، دردي جاودانه
و مرا در صحنه ي چون كوير زمان تنها مگذار
سر مهتاب را در چشمانم پنهان كن
تا در شبان بي ستاره ام
بياموزم روشني خورشيد را .
بهار

اين شعر يه شعر كاملا سفارشيه ؛
آخه واسه بابا
مصطفي و مامان زهراي گلمهاز ته ته ته ته دلم براتون شادی رو آرزو می کنم نازنین ترینا
"راهبه ي عشق"
در هاله اي از زمان
ايستاده ام و فانوس عشق
مرا ، به هبوط از فلك مي خواند
من با تو مي مانم
و راهبه ي عشق را
در دفتر خاطره مي بوسم
لبهايم از عطش مي سوزد
من تشنه ي آبم . . .
جنون ذره ذره وجودم را به آغوش كشيده
بيا و رهايي ام ده
من به لحظه اي از تو محتاجم .
بهار ![]()
![]()

در بلنداي زمين
آفتاب اين ره پر نور به من مي خندد
كه چرا دست به دست گل سرخ
نگه ام سوي غروب است به اميد سحر؟!
مانده ام در دل خود با گل سرخ تا به فردا برسم
ليك من چشم به راه يه خبر
تا كه تو روي دو بال پريان از ميان ملكوت
آمدي اي گل سرخ !
تو بدان من به تو مي انديشم ،
بار الها !
تو به پيشاني من بوسه زديمن به دنبال تو مي گشتم و حال
تو به مهماني اين كلبه ي سرد آمده اي .
بهار

گوش كن
درد زمين قصه ي فرياد من است
آسمان مي تپد از دور كه شايد اين شعر
تا فراسوي زمان معني و مفهوم برد
عشق آرامش درياست پس از درد غروب
آفتاب اين چمن سبز به ما مي سپرد
گوش كن ،
شعر من از هرچه چو تشويش جداست
اين زمان است كه ساز دل من مي شكند.
بهار
زيباترين بهار. . .
بي هيچ غروبي
در ابتداي زيبا ترين بهار
رخت بسته ام و با خود مي آيم
من خالي از هجوم صدا
در برهوت انسان ايستاده ام
تنهاي تنها . . .
آفتاب را مي خوانم
مرا به خاطر بسپار . . . !
بهانه
من ز سياهي شب بي نيازم
اكنون به قصد زيارت خورشيد
تا سحر خواهم دويد . . .
هجوم سايه ها هم در محضر خورشيد ناپديدند .
اميد ، زيبا ترين بهانه ي زندگي ست .
بهار
امید . . .
من تضاد را خواهم شمرد . . .
در اين نوسان زمان
كه انسان در تلاطم و بي هودگي ست
و به انسان خواهم گفت :
كه سر سبز تر از گياه
نيلي تر از دريا
و طلائي تر از نور
اميدي ست كه به مرگ هم به خواب نخواهد رفت . . .
بهار

